ماجرا های گاگول خان

85

ماجرا های گاگول خان

به «یارو» میگن یه چیستان تعریف کن. می گه: اون چیه که درازه، زرده، موزه؟

همین «یارو»دوپینگ می کنه بعد در مسابقه دو شرکت می کنه اما نفر آخر میشه. ازش میپرسن پس چرا با وجود دوپینگ کردن آخر شدی، می گه، آخر نمی‌خواستم بهم شک کنند.
این «یارو» از این کارها زیاد می کنه. مثلاً خدمت سربازی اش که تموم شد وقتی رفت کارت پایان خدمت اش رو گرفت خیلی تعجب کرد. گفت بابا من که چهار تا دیگه از اینا دارم.
بعد از سربازی چون شغلی براش نبود رفت تا برای کارگری ساختمان در یک شرکت ساختمانی استخدام شود. مهندس ناظر که مسئول پذیرش هم بود اول امتحانش کرد و چند تا سوال ازش پرسید بلکه ببیند طرف چه کاره است و چه قدر حالیشه. تا بدونه اونو کجا بگذاره. بهش گفت با آجر یک جله بساز. «یارو» گفت با آجر که جمله نمی سازن با آجر دیوار می سازن.
مهندس که کمی نا امید شده بود گفت اصلاً با اسم من با «حیدر» یک جمله بساز، «یارو» گفت من و حسن و جعفر رفتیم پارک. مهندس گفت پس حیدر کو؟ «یارو» گفت آخه اون کار داشت نیومد.
مهندس که کمی ناامید شده بود گفت نه یه جمله‌ای بساز که کلمه حیدر توش باشه. «یارو» گفت: اومدم در خونه تون هی در زدم هی در زدم در باز نشد.
نه عزیزم با آقا حیدر یک جمله بساز.
اومدم در خونه تون هی در زدم، آقا هی در زدم اما کسی باز نکرد.
کافیه دیگه جمله نساز.
بگو ببینم سوء پیشینه داری؟ منظورم اینه که تا به حال خلاف کردی؟
راستش رو بخوای سه بار خلاف کردم. یک بار پولیس می‌خواست تعقیبم کنه، یکبار زندان رفتم یک بار هم ماشین دوستم را از دره پرت کردم.
توضیح بده چی کار کردی؟
یک بار داشتم می‌رفتم مشروب بخرم وسط راه پولیس رو که دیدم همه ده هزار تومان رو توی جوب انداختم.
یک بار هم اسکناس ۶۰ تومانی جعل کردم که نمی دونم چرا ولی خیلی زود متوجه شدند چون همون روز اول دستگیر شدم و زندان رفتم.
یکبار با ماشین دوستم می‌رفتم شمال که ماشین توی دره پرت شد. تقصیر جاده بود نه من. جاده پیچید من پیچیدم، هی جاده پیچید هی من پیچیدم با خودم گفتم حالا چرا یکبار هم ما نپیچیم که جاده بپیچه. این شد که من پیچیدم اما جاده نپیچید. پرت شدم تو دره.
مهندس که حیران شده بود کمی با تعجب به صورت «یارو» نگاه کرد دید گوش اش سوخته.
ـ چرا گوش ات سوخته؟
یه بار داشتم اتو می‌زدم عیال خانم تلفن زد. هول شدم بجای اینکه گوشی رو روی گوشم بذارم اتو رو گذاشتم.
ـ خوب اون یکی گوشت چرا سوخت؟
آخه خانم دوبار زنگ زد.
مهندس که همچنان با گیجی و شگفتی در حال پر کردن فرم کاری «یارو» بود به قسمت تحصیلات که رسید گفت سواد داری؟
نه ترک تحصیل کردم. ـ چرا؟
آخه جوهر خودکارم تموم شده بود.
بچه چی؟ چند تا بچه داری؟
دو تا ـ کدوم بزرگتره؟
اولیه دیگه.
همون موقع تلویزیون روشن بود و داشت صحنه گل خداد عزیزی به استرالیا رو نشان می‌داد و تکرار می‌کرد. یارو زیر لب طوری که مهندس هم شنید گفت حالا اونقدر نشونش بدین تا دروازه بان توپ رو بگیره و گل نشه.
مهندس دیگر با شنیدن این حرف تحملش در حال تموم شدن بود. فرم را به یارو داد گفت اینجا رو امضاء کن. اما در این چهار خانه چیزی ننویس.
«یارو» فرم را امضاء کرد ولی در چهار خانه نوشت «به چشم»
مهندس عاجزانه به «یارو» گفت: برو داخل ساختمان هر کاری که می خوای مشغول شو. برو. خسته نباشی. «یارو» گفت: عمراً.
مسئول پذیرش که حالا دیگه فهمیده بود با کی طرفه مسئولیت جابه جایی بلوک‌های سیمانی رو به اون سپرد. چند روز بعد متوجه شد که یارو بلوک‌های سیمانی رو روی پشتش می ذاره و می بره توی ساختمان. گفت آهای «یارو» مگه تو فرغون نداری؟ گفت چرا دارم اما اون دفعه که اینا رو توی فرغون گذاشتم پشتم خیلی اذیت شد. ایناها جای میله‌های فرغون را ببین که روی پشتم افتاده.
مهندس همینطور که داشت گردو می‌خورد با خودش فکر کرد که این یارو طفلکی گناه داره، بهتره کارش رو عوض کنم و کار دیگه بهش بدم. به یارو هم یه گردو تعارف کرد. اونم یه گردو برداشت، گذاشت زیر پاش و بعد با آجر زد رویسرش تا گردو رو بشکنه.
مهندس گفت تو همیشه توی زندگی ات اشتباه می‌کنی؟
نه بابا فقط چند بار اشتباه کردم. یبار بچه‌ام رفت زیر ماشین هول شدم با بیل درش آوردم اما بعداً فکر کردم دیدم بهتر بود با سنگ درش می‌آوردم.
اولین بچه‌ام که دنیا اومد رفتیم ماه عسل. دیدم عیال رو فراموش کردم با خودم ببرم.
یبار هر چی کردم تلویزیون روشن نمی‌شد. زدم کانال دو با عیال خانم و بچه‌ها هولش دادیم اما بازم روشن نشد نگو بابا برق قطع. یبارم…
ـ دیگه ادامه نده.
مهدس دلش سوخت گفت این بیچاره با این عقلی که داره اگه این پایین و توی ساختمان کار کنه باید مدام باربری کنه ممکنه پشت و کمرش داغون بشه.
گفت: از امروز به بعد رویپشت بام کار کن. کار آنجا سبک تر است.
از آن روز به بعد یارو روی پشت بام مشغول به کار شد. چند روز بعد، که مهندس طبق معمول برای نظارت بر کارها در حال بازدید از ساختمان بود، روی پشت بام رفت اما با کمال تعجب دید یارو روی پشت بام یک سرعت گیر ساخته. گفت: چرا اینجا سرعت گیر ساختی گفت آخه قیر زیادی اومد گفتم باهاش یک کار مفیدی انجام بدم.
همین موقع بود که یک نفر از پایین برج یارو رو صدا کرد و گفت آهای مظفر پدر و مادر و دخترت تصادف کردند و هر سه تا شون مردند. یارو به خودش گفت حالا که اونا مردن دیگه زندگیکردن برای من معنی نداره. بنابر این خودش رو از ابلای برج به داخل کوچ ه پرت کرد اما همین طور که داشت سقط می‌کرد یادش آمد که پدر و مادر اون سال‌ها پیش مرده‌اند. کمی که بیشتر سقوط کرد متوجه شد که او اطلاً دختر ندارد. در آستنه برخورد با زمین بود که یادش آمد اسم او اصلاً چیز دیگری است و مظفر نیست. اما دیگر دیر شده بود. او نقش بر زمین شد.
یکدفعه همه جمع شدند. یکی پرسید آقا چی شده؟ ناگهان یارو چشم بازکرد و گفت باور کنید منم تازه رسیدم خبر ندارم.

نامه عاشقانه
من عقابم تو کلاغی…
من ی باغم تو الاغی. اون الاغی که همیشه می‌کشید سرمه به چشماش. بعد می‌رفت توی خیابون وسط مردم حیرون. مردمم نگاش میکردن متلک بهش می گفتن. بعد می‌گفت آهو ندیدین؛ همه تون ندید بدیدین.

بدون نظر

ارسال پاسخ